هفته سی و پنجم
امروز درست ٣٤ هفته و ٤ روزمه. دیگه کم کم شمارش معکوس داره شروع میشه ولی من هنوز باورم نمیشه که دارم نینیدار میشم
چند روزه که احساس سنگینی می کنم، انگار یکدفعه سنگین شدم موندم تا 40 روز دیگه می خوام چکار کنم. خیلی زود خسته می شم وکف پام درد میگیره و قدرت جسمیم کم شده خوابم هم حسابی متغیره یه شب خوب میخوابم و شب دیگه نه. با اینکه همه میگن از نظر ظاهری فقط شکمت بزرگ شده ولی تا امروز ١١ کیلو اضافه کردم که با توجه به وزن قبلی خودم خیلی سنگین شدم این روزها هوا هم حسابی گرم شده و دوست دارم هر روز دوش بگیرم
دیگه اینکه تأخیراین مدت برای این بود که به شدت مشغول بودم
اول از همه بگم که شنبه گذشته با هادی جون رفتیم برای رزرو بیمارستان و انتخاب دکتر برای زایمان که خدارو شکر همه چیز خوب پیش رفت و خیالمون از این بابت راحت شد .ما بعد از کلی تحقیق با خانم دکتر ماموریان اصفهانی توی بیمارستان بهمن آشنا شدیم و از همون برخورد اول عاشقشون شدم و همون کسی هستن که دنبالش بودیم و کلی هم برامون وقت گذاشتن همون جلسه اول با هم صمیمی شدیم . در مورد بیمارستان هم تصمیم گرفیم که یا بهمن بریم یا که نجمیه و نوع زایمان رو هم سپردم دست دکترم تا هر کاری که خودش صلاح می دونه انجام بده اما فکر میکنم که سزارین بشم تا ببنیم خدا چی میخواد و احتمالآ هفته آینده مشخص میشه که گل پسر کی قراره بیاد بقلمون
بعد هم اینکه چهارشنبه مامان بابا با داداش اومدن کلی خوشحالمون کردن پنج شنبه هم بعد از ظهر وقت آتلیهی بارداری داشتیم و شبش هم عروسی دعوت بودیم که صبح ساعت ١٠:٣٠با مامان رفتیم آرایشگاه ساعت ١ آماده بودیم و اومدیم خونه زودی اماده شدم وپا شدم با هادی جون و یک سری از وسایل پسر نازم راهی آتلیه شدم. خیلی محیط اونجا رو دوست داشتم و کلی عکسهای خانوادگی و تکی گرفتیم و گل پسر هم با توجه به فلاشها ونورهای قوی اونجا حسابی تکون میخورد در آخر هم گفتن که عکسها دهم تیر ماه آماده میشه.خلاصه اون روز خاطرهای شد برای خودش. بعد برگشتیم خونه نهار رو خوردیم وساعت ٦:٣٠رفتیم به سمت تالار اونجا هم شب خوبی رو گذروندیم .
و اما جمعه که روز ی بود که واسش روز شماری میکردیم
صبح زود بیدار شدیم و بابا کارای اولیه اتاق رو انجام داد بعد عمه ها و بعد هم دایی کمال با زن دایی بهار اومدن و کم کم وسایل اتاق رو چیدیم نزدیکای ساعت ٢:٣٠ نهار خوردیم و بعد کارای نهایی انجام شد دست همگیشون درد نکنه
نتیجه کار یه اتاق خیلی خوشگل و زیبا برای شما شد که زودی عکساشو میزارم
بعدازظهر هم عزیزو بابابزرگ، عمو مجید و زن دایی وخانواده عمو ابراهیم با همه بچه ها اومدن خونمون و اتاقت رو دیدنو تبریک گفتن و کلآ یه روز خوب و بیادموندنی شد برامون دایی کمال و زن دایی هم عصر اون روز برگشتن اصفهان مامانی بابایی هم با دایی جمال تا یک شنبه یعنی شب نیمه ی شعبان اینجا بودن و بعد رفتن تا کارهای ساختمون رو تموم کنن و به امید خدا برای یک ماه دیگه که شما قراره بیای برگردن پیشمون و اینجا باشن
پسرم این روزها همه دارند برای اومدنت روزشماری میکنند و ذوق میکنند. بیصبرانه منتظر قدمهای خوشگلت تو زندگیمون هستیم. پسر نازم شما حاصل عشق ده سالهی مامان و بابا هستی ولی از روزی که پا تو دلم گذاشتی من و بابا هادی داریم جلوهی جدیدی از عشق رو تجربه میکنیم. خیلی دوستت دارم ودلم برای دیدن صورت ماهت پر میکشه. هر چند میدونم که دلم برای این روزهای با هم بودن تنگ میشه، اینکه همیشه با همیم و همنفس.امیدوارم صحیح وسالم بیای پیشمون 




هفته سی و پنجم
